شیشهی نوشابه سیصد سی سی رو از زیر تخت میارم بالا و در حالی که انتظار داشتم هنوز یه خرده تهش باشه، میبینم نیست؛قبلش داشتم می خندیدم به جواب یه بچه چهارساله به یه آدم بزرگ که ازش پرسیده بوده،" نی نی من کیه؟ "اونم نه گذاشته و نه برداشته گفته بوده" پدرجدته" و اصلا برای اینکه کامل کنم، در واقع برای اینکه شادیمو کامل کنم، اقدام به برداشتن نوشابه سی صد سی سی کرده بودم ولی خب زد تو ذوقم.
مثه همیشه باز تصمیم می گیرم که بنویسم از زندگیم، خوب یا بد، بنویسم؛ حتی اگه خلا مطلق بوده اون روز و ساعتم بیام و اشاره کنم که امروزم مثه n روز سابق "هیچ" کاری نکردم و حس می کنم که این برام جذابتر خواهد بود تا اینکه این هیچ کاری انجام ندادن رو جایی ثبت نکنم.اینطوری حداقل یه هیچ دارم که از خلا کامل برام بهتره. البته اینو دارم الان میگم، شاید و به احتمال خیلی زیاد حتی، اون موقعی که بیام و ببینم که کلی هیچ ثبت شده، غصه می خورم بابتش؛قطعا، ولی اگه که ثبت نکرده بودمشون فکر می کنم که لابد یه کاری داشتم به هر حال،اینقدا هم علاف و تباه نبودم که بیام بنویسم "هیچ" و برم.
پس الان چیکار کنم. نمیدونم. برم به بقیهی تناقضای حال و آیندم فکر کنم و آخر سرم باز دوباره هیچ کاری نکنم و به هیچ نتیجهای هم نرسم. /
×بشنوید،مرا رها مکن از سالار عقلی عزیز. سخت بود که بگم عزیز. ولی سعی می کنم کنار بیام باهاش.